تبليغاتX
میشه لطفاً بری پیدا شی؟

میشه لطفاً بری پیدا شی؟

حکم مسئله ؛ نشخوار انتگرالِ دَرهم های چند گانهء من است در بازهء کلهء کولینا....

مخاطب عزیزم! شماره ام در لیتیم کربنات 

روزی دو بار سر به سرت می گذارد، نه؟

ببین دارم دوران نمی کنم با زمین؛ کلنجار برو ، ورجه کن، دست بیافشان

نمی توانم در شمال نباشم نمی توانم در جهتی نباشم در قبله نما راست راست برای خودم راه بروم

به این جهت می خوامت ، به این سفره که چشمانت را بر نمی داری ازش

می خوامت از پریروز کوتاهتر شده باشیم من بعد ، تا امروز

شده ایم

می خوامت این تمرکزم را برداری، خنده ات را قورت دهم

بگذاری یازده دقیقه به نافت نگاه کنم؛ این از این

بسته

باشم  

با دهانم این آهنگ، در کوچه بسیار برگزار می شوم؛ نمی خواهی ام

نمی بینی ام که "تمام" کلمه تنها ییست با تأکید روی تنها

در افق هم تمام نشود خوبست!

این ملودی به سرم نزند بروم؛ گفته باشم

من باشم ، مخاطبم باشد و باران و جزوه هایم و ساز دهنی جهت کلاس کار

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 17:15  توسط آتنا  | 

خب سلام ...

سقلمه ثالث : نگفتن هذیان دقیقاْ همانند گفتنش مطلقا ْسخت نیست و این ماه ها که به امساک

از آن گذشت نه از ایجاب زمینه و زمانه که از تصمیمی کاملاْ خودخواسته بود (به خدا)...

 

نیشگون ثانی : استفاده از واژه ی شعر در جایگزینی از کلمه ی خوش آوای هذیان

(به شکل فک به فرش افکنی ) صرفاْ در راستای عوام فریبی می باشد ....

 

هی ! این را بستان

با نرینگی ِ بی مثال

حبه قند های کژتاب

به درخشندگی ِ مهتاب

در نموری این شعر ‌‌‌٬ خللی می واردانند

در بی شعوری این شعر می پراکنانند

مطلوبیت تو را ٬ ای خوشمزززه

بیا بیاساییم سر به آستان خاله ریزه

هزار  بار بفرستیم "ویز ویز "

در معیت مگسان زائر ریزه میزه

با قاشق گرامی ِ سحرامیز

یا چشمان نمدار ِ وهم انگیز

میخوام دورت بگردم ٬ خیلی

صد و شصتاد  دور و نیم ٬ خیلی

در فراغت از سهمیه ی بنزین

در این زاستا ٬بنزین ممد حیات نمی شود

نصرت محمود احمدی نژاد ٬ امیدوار نمی شود

سیاست زدگی ِ من تحت لوای تو

آنکه زده نمی شود سیاست است ٬ نه من ٬ نه تتتتتتتت.....تو

من ِ "من" در "ت" ِ تو لکنت دار می شود

خوشگلی تو به جمیع توت فرنگیان طلایه دار می شود

نمی شود ؟

لکه دار چی ؟

می شود ؟

نمی شود ؟

او به کجای این شعر نسیه داده نمی شود ؟

تو به کجای او وصله داده نمی شوی ؟ بگو !

دارم نمی شنوم ٬ بگو

ندارم می شنوم ٬ نگو

این حقیر علاقه مندست به قلّت غرغر

نترس از   GF های چشمک زن این آسانسور

گاهی برَد پیت بشو ، برو

تصادفاْ زانو بزن بخون

معمولاْ به مقدار لازم بمون

و من به میزان کافی می مونم.......

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 13:0  توسط آتنا  | 

اپیزود دوم : سرویس آخر *

بيزار است از وجنات و سکنات

               شهوات و شکلات

نامردی که می روید در هزاره های حرکات

تا صدایش خفه اش کند او را

کما اینکه سوپم هورت می کشد تو را

تو را منکوبت می کند مرا

 در قیل و قال بی امان تماشاچیان

سورچیانی بودند گاهی

ناگهانی مرا می بردند شمالگان

پس به دشواری بجنوبانم شمایگان

اینجا شعر دارد خو می کند

به قافیه ای مستتر

به خط مشی ای مصطلح

الساعه ! خدمت پرزیدنت شعرم که شما باشید ـ نه بغل دستی تان ـ نه , بغل دستی مان

عارض شوم

غرض ترسی بود احتمالی

آنگاه که گم شدیم در بلواری ، اشتباهی

آخر به ای نحو کان ، گاوم بعید می توانست پارس کند به شما و پسران

                                                                            به ما و برادران

ماق ماق ؟؟؟؟

تو بگو ماق - ماقم کجا بود مادر ؟

پیاده رو ؟

نه ، مادر

بله مادر

این مادر

آن مادر

همین مادر

همان مامان ، که محرم است همه ی ما را

        و همه ی ما که محرمیم مادرانمان را

پس لاجرم در طی طریقی مشابه ، مشاهده می شود

مامان ها ، لوس می کنند هفت سین هایمان را

و الا ، به لطف شما

هفت سین ها خودشان قائم به ذات می باشند

حال آنکه ، نوروزها سرگردان می مانند قرن ها

"ای سبحان الله"

ببین ! گور بابای این حرفا / سعی کن اینو بفهمی گاهی وقتا

که دریا ها هم نوا

با پیاله ای بر کف ، کفی بر لب

دارند وضو می سازند در نی نی چشمان تو

تا عمرشان قضا نشود

و من و ملائک و هر بهار ، ابعاد کج و معوج سفر های هفت "میم" مان را

سجاده شان میکنیم 

 صدق الله علی عظیم .

 

* : من با این شعر سرویس کردم دهنمو

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 23:53  توسط آتنا  | 

اپیزود اول : عشق گانه *

بای بسم الله سیندرلایی شهید می شود در چروک هایش

که از همان ابتدا ، به مقدار کافی لبخند میزد به نوشته هایت

و تو انقدر زمین می خوردم تا سیر می شدید از انتهایش

شلوغ نکن آقا !

همگان می دانند ؛ آورده اند که هر پارکی را نیمکتی باید و هر نیمکتی را بارشی شاید

و هر بارشی را عشقی تابَد بر تو ، از تو ، در تو .....

و همگان نمی دانند ؛ نیاورده اند که تو کوکتل ترین سوسیس دنیا هستی .....

اینگونه می شود رسالت ِ تونل رسالت ، حسادت به نداشته هایت ....

مخاطب عزیزم ! گرینویچ چشم هایت را قسم نمی خورم

تا باورم کنی درهم  ِ "ی" ، "ه" ، "میم" "دال" اَم را

برو ! آن گوش کَرمان را باز کنیم ، می بینیم گاهی هر کسی با هر کسی تنهاست ...

این اثبات می شود به حکم دو ضلع و زاویه ی بین . 

می روی و دیروز می آیی تا "رادیکال ۲" مقدار متنابهی گنگی برایت سوغات آورد

و ما به یاد آن شنبه هایی که باران می آمد و آن شنبه هایی که باران نمی آمد

 می نشینیم هی تن جمعه را می خارانیم ، نسبتاً کیفور می شویم

تا انگاره ی همان خارش را هود بی مکثی باشد روشن ، در منتها الیه راست جمجمه اِمان

درهم حروف نازنینم !

امروز پسر نوشته هایم ، مادری بی پدر زایید ....

میلادش خجسته باد

 

* : تقدیم به اویی که بسیار دوستش دارم

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 11:8  توسط آتنا  | 

"رها"

در پیش مانده ی شنبه ی همین هفته ی پس ؛

خبر آوردند "سید" را  ، پرنده ی فال فروش کوچه ی شان مرده است .

و آن شنبه ، عجب پنج شنبه ای شد .

که شش شنبه ها را مردی بود خیره سر

غرق در تجاهل خویش ، به که بگویم این ؟

نازیبا زنی در خود ، به کجا می رود او ؟

ستایش سیگاری در هسته ی بی سیب .  به چه می اندیشی تو ؟

اندیشه ی همه ی عمر ، که دادیَش به همه ، در تقسیم غمگنانه ی کابوسی در لُپ لُپی آویزان ،

تا نصف الیلی بگذرد از نقطه ی ثقلت ؟

چه بگویمت ؟ چه نگویمت ؟ ...مرا در تشریح دار المجانینی جدید التاسیس چه قوت است ؟

مضحک است ؟ ...شعرم را می گویم ! ...شعرم را می گویی ؟ شعرم را میشویی ؟ ...

شعرم را می کوبد ؟...........

نقل به مضمون بود یا مضنون ؛ دار "منصور" را برده اند "لاس وگاس"

بی خبر ماندی برادر .

جمله ی قبلی را please repeat !

"انا من العلویون " می گویند و انتهای یک پارک ممنوع ، دچار کفر موقت می شوند .

جمله ی بعدی را please reread !

ها کن !  آهان ...بیشتر ...بیشتر ....از چه رو هابیلت را ، تو کُشتی ؟...

( و آن "سه نقطه " منظور دار ِ همین معنی ، که همان لحظه ، دارَم ذهن لزجم را خواهم نگیراند به این

کاغذ  یا این کاغذ خودش را نمی گیراند به آن ، یا دووووو دووووو دروووووووووووووود ....)

 لوس تر از آن اینکه ؛ تو همچنان صامت اخذ میکنی ، ژستت را .

خب قربان ، حالا که چه ؟

که مثلاً میدانی زبان-لاشه های دراز آن همه سقف در کابوس های من چه میکنند ؟

خانم ها ، آقایان

به "مرتضی علی" قسم ! 

تمام و تنها تمام ِ سقف های آن پاساژ معصیت پنهان مرا شاهد بودند.

سرکار عِلّیه ! خودتان را نخارانید لطفاً

اینجانب، تخلف ناپذیر می شود قطعاً

.....یک سر بزنیم اتاق فرمان

"رها"  ! مُرد . همان پرنده ی فال فروش کوچه ی سید را می گویم !

پایان این شعر در مصّب کدام گور گم شده است ؟ . کلمات متفرقه ، غیر مترقبه ، عینهو ترقه

مرا پخش می کنند شقّه شقّه ! 

غسال خانه ی سلطنتی را مهیا کنید از بَرایم . و قرارمان از این قرار خواهد شد کنیزکان؛

که شما قابل ترحم می شوید و من لذت میبرم ! شما خجالت میکشید . چیزی شبیه به

کش تنبان یا دامنتان را میکشید . خمیازه می کشید . نقاشی می کشید .

سیگار می کشید ، نمی کشید . مصرف سیگار اکیداً ممنون  و  من از همه ی شما عزیزان ممنوع

و شما عزیزان از همه ی من محروم  و من همه ی آن ممدوح و حضرت عشقی ، همه مصنوع .

و همه به سلامتی ِ من و تو ءِ مرحوم ......تا برنامه ی بعدی خدا نگهدار.............

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 17:39  توسط آتنا  | 

برو جلو ! بوق بزن ....

اینجانب مثلثی هستم مدور ، یک در میان اضلاع------------------------------------------------------

------------------عوضی ای که قل می خورَد در اتوبانی آبخیز ، به هوای آسمانی آبریز----------------

بختم گفته که نخ نما نشدم ، خواب نما نشدم ، تماشاگرنما،سینما،بی نما نشدم------------------

------------------------------------------------------------ببین زندگی در حوزه ی اختیارات من است.

ذهن ولنگارم را با Moral Taboo ها چه کار است؟---بیکارست-----------------------------------------

----در گذشته ای نه چندان آینده ، تیغ دادند دستِ زنگی ِ مست و من آه کشیدم و تو را سُراندم در

بطن چپم------------------------------------------------------------------------------------------------

----------------------واین همه ی همان است و همان همه ،همین همان ، بمان نمان !--------------

حی رسولش را page کرد در عنفوانِ یک تمشک-------------------------------------------------------

واین همه ی راز زندگیست و تو باز نوسان می کنی در بمان ، نمانی ای مستقیم الخط--------------

------------------------خطّم را به رخت می کِشم مردک-----------------------------------------------

-----------------------------------------------برو جلو ، بوق بزن----------------------------------------

------------این که من زنم به من مربوط است----------------------------------------------------------

------------------------------------------------------------------------حق به جانبی ام اکتسابی ست

در فرآیندی انفصالی--------------------------------------هی من نمی گویم که می گویم و می گویم

که نمی گویم تا حالت به هم بخورد اما به هم نخورد ---------------حاشیه ی بهداشت لازمه ی این

نفرین است---------------------------------------------------------------------------------------------

--اینجا همیشه " تو" ، "اول شخص مفرد" است.پس اگر و فقط اگر وقتت اجازه داد ، یک تُک پا میروی

میمری ----------------------تا با کرواتی بسته، در یک روز شفته ، با بلیطی در دست، به چیزی

شبیه ذات الجنب یا ذات الریه مبتلا نشوی------------------------------------------------------------

افسار سیاسیون در دست چپم ؛ همه ی ذات البروج آقازاده ی من می شوند------------------------

و تو در زمره ی توانایی هایت می گنجانی که همیشه در میان دو نیمه از من بترسی---------------

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 22:52  توسط آتنا  | 

عنوان بی عنوان ! همین که من میگم

بیست سوالیه !  بیچاره !

تو جیب جا میشه ؟

بله ، من دفم را هر چهارشنبه ۵/۱ بار در نیوکمپ مستقر میکنم .

فرار از کشمکش های کشمشی

شپش های خِرکشی

جبن اخلاقی ام را با شمشاد ها قیاس نگیر !

منقوله؟

تو هم چنان وزغ وار می نگری مرا؟

راستی چرا؟

فکر کن در شبانه ی خلوتت

پیاپی سه شب خواب ببینی ؛

دریا غرق می شود در تو

و متولد می شوی تو ، در شب هفت مادرت !

تو این اتاق هست؟

بکش پایین ! آن شیشه ی کوفتی را .

می خواهم خودم را بیندازم دور .

اومانیسم متقاطع با عبای جین

تو در آوریل هم شاکر نبودی ؛

با این حال به استثنای  هفده ، هجده نفر دیگر

تو را از همه ی مردمان دنیا بیشتر دوستت دارم !.

بین خودمان نماند . کپک می زند .

جار جار ....قار قار

انتقال جِرم به "کسر جیم"

جُرم محسوب می شود به" ضم جیم "

و این یک شرع حکمی ست .

"و ما حکم به عقل ، حکم به شرع"

من مقلَد به فتح لام .

تو مقلِد به کسر لام .

اینست فرق من و تو....

حیوان ناطق ، انسان سرتق.........

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 11:46  توسط آتنا  | 

من می رونَم ، تو لم بده

در همسایگی "ب" مثل "بنفش " ما / مردی بود مانند "ب" مثل "بودن".

که با خودش ۳ در ۴ ترین سیاه و سفید دنیا بود.

چیپس "پیاز و جعفری" می خورد .

مادرزاد کور نبود ، پدرش کورش کرد.

اَه میشه لطفاً ساکت شی؟ .........قریحه ی داستان نگویی ام را کور کردید .

آخرین اخبار واصله حاکی از این است که اینجا همه جا است .

صدای ما را هم مهم نیست از کجا می شنوید .

جناب عالی یا عالی جنابی ناقص العقل ِ عجیب الخلقه دارد از علت و معلولی

مجهول الهویه می گوید.

علت نداریم /معلول نداریم / هویت نداریم / اصالت نداریم / نداریم هم دیگر نداریم.

برویم ریگ از ریگ زار های مادر مرده ی نیم کره ی جنوبی کش برویم .

اَه .............

این علاقه ی لا مصصصصب تَر تَرینی ات روانم را رنده کرد .

به "بودا" بسپرم دیگر "عدد رینولدزت" را حساب نکند!

نگفته بودمت با کسی شوخی ندارم ؟................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 12:36  توسط آتنا  | 

دست به مهره ، حرکته !

هه هه هه....

 نه چیز مهمی نیست ، داشتم از پله ها بالا می اومدم .نفسم گرفت...اَه این پله ها تنفر بر انگیزترین

موجودات دنیان .

اُه راستی ؛ "به نام خداوند جهان آفرین ، زمین آفرین ، آسمان آفرین و خیلی چیزای دیگه آفرین"

ببین سلام !

میگم واللا من این پرانتز رو باز کردم که تو دلش شعر بنویسم . البته بای بسم الله بگم؛

مدعی نمیشم که شعر های من شعرند! ،،،،اما من شاعرم ! باور کن!

میدونی اگه یه وقت همونقدر که زور نمی زنی که بنویسی ، زور نزنی که ننویسی

یه چی اون وسطا می رویه (می روید) که میشه یه چی تو فونتای شعر های من

..............چیزه.................چیزه................هی میخوام بگم :"اینا شعر پست مدرنند"

دستم پس میزنه !

خب هر چی نباشه وقتی مدعی نباشی ، سخته که متهم شی و ضمیمه اش اینکه

من اهل گرفتن روزه ی شک دار نیستم . به سری هم که درد نمی کنه ، دستمال نمی بندم

میدونی چیه؟..........من به شعور تو اعتماد میکنم ! و با تقریب بسیار مناسبی مطمئن میشم

که متوجه شدی که اینا حکم آب پاکی رو داشت!

                                                                                               و من الله توقیف!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 12:33  توسط آتنا  |